پیش درآمد:

 

به نام حق

تاریخ شفاهی یکی از روش‌های مطرح و مؤثر برای تاریخ‌نگاری است. روشی که ماده تاریخی آن در فرآیند مصاحبه فعال به دست می‌آید، تا در سبک‌ و قالب‌ی متفاوت به جامعه عرضه گردد. تاریخ شفاهی به شرح و شناسايي وقايع، رويدادها و حوادث تاريخي بر اساس ديدگاه‌ها، شنيده‌ها و عملكرد شاهدان، ناظران و فعالان آن ماجراها مي پردازد. اگر فایده تاریخ را گردآوری تجارب بدانیم، تاریخ شفاهی یکی از بهترین انواع تجربه اندوزی است و اگر دانش تاریخ شفاهی را گسترش دهیم و به حوزه های مختلف بکشانیم، می‌توانیم از تجربه های زنده و به روز بهره مند باشیم. ما در این مجموعه برآنیم که با گسترش تاریخ شفاهی در حیطه سینمای معاصر، تجریه های نهفته را در معرض بهره مندی قرار دهیم
در تاریخ شفاهی بخش هایی از تاریخ مد نظر است که در تواریخ رسمی، همیشه وجود ندارد و این امر یکی از عواملی است که آنرا برای مخاطبین جذاب میکند. تاریخ شفاهی مایه های تحلیلی بیشتری دارد و به نوعی تفسیر تاریخی است نه تاریخ. و مردم به تاریخ تحلیلی بیشتر علاقه مند هستند چراکه برای درک تاریخ، «تحلیل» تاریخ، شیرین تر و موثرتر است.
تاریخ شفاهی می تواند فرصتهای نوینی را در اختیار بگذارد وقتی شما شکل گیری یک نهاد را به مصاحبه می‌گذارید، چیزی ورای اسناد مربوطه را دنبال می‌کنید. آنجا که مصاحبه گر خود درگیر تشکیل آن نهاد باشد، بسیاری از مباحث پیش از تشکیل آن نهاد، نزاعهایی که به شکل گیریها منتهی شده، ذهنیت‌ها و اهداف پشت پرده‌ای که در تشکیل آن نهاد بوده و بسیاری از مسائل دیگر را منتقل میکند. در اسناد رسمی، هیچ گاه از انگیزه‌ها به شکل مستقیم سخن به میان نمی‌آید در حالی که در مصاحبه حضوری، بسیاری از انگیزه‌های ریز و پشت پرده بیان می‌شود و فضای حاکم بر تشکیل آن نهاد ترسیم میشود. همین طور بسیاری از مسائلی که در تاریخ نویسی رسمی از آنها سخنی به میان نمی آید و اغلب تصور می شود که حرفهای بی خاصیتی است، درحالی که کلید حل برخی از مشکلات در زمینه تاریخ خواهد بود. و بالاخره در تاریخ شفاهی روی نقش افراد تأکید ویژه صورت می گیرد.
اما در تاریخ شفاهی دچار مشکلات مهمی هم هستیم، به صرف آن که به انگیزه‌ها توجه شده و یا روی نقش افراد تکیه می‌شود، همیشه جای نقض و ابرامهای سرسختانه است. آنجا که عیبی هست همه گریزان هستند و تلاش می کنند خود را بی تقصیر جلوه دهند و آنجا که لطفی هست، ای بسا خود را جلودار آن دانسته و دیگران را تحت الشعاع خود قرار می دهند. گذر زمان یکی دیگر از بدترین آفت ها و آسیب های تاریخ شفاهی است. حافظه از دست می رود و انسان به اشتباه مطالبی را نقل می‌کند. بدتر از آن، این مشکل است که گاهی تغییر رویکردها و نگرشها در مرور زمان، موجب بازسازی ذهنی خاطرات میشود که در این صورت اعتماد بر درستی آن ها نمی توان کرد. هرچه این گذر زمان بیشتر باشد، اینگونه آسیبها  بیشتر میشود. دوستیی ها و دشمنی های بعدی میان افراد درگیر در یک ماجرا، ممکن است روی بیان آنها تأثیر بگذارد. اما یکی از مهم ترین محدویت ها این است که برخی از تواریخ شفاهی، مشکل برخورد افراد با یکدیگر را دارد. این امر موجب آن است که طرفین مصاحبه از گفتن برخی مسائل خودداری کنند. امری که در تواریخ قدیم، به خصوص در بیان گذشته دور کمتر وجود دارد. اما در تاریخ شفاهی شما با دوره‌ای سروکار دارید که طرف های ماجرا ممکن است زنده باشند. یا موضوع ممکن است از حساسیت خاصی برخوردار باشد. در این صورت، مصاحبه شونده و حتی مصاحبه کننده، درگیر رویدادی شوند که برای آنان مشکل ایجاد کرده یا اجازه ندهد که تبیین درستی از واقعیت داشته باشند.
چه راه حلی برای رهایی از این محدویت‌ها وجود دارد؟ حقیقت آن است که منابع شفاهی هم مانند بسیاری از منابع دیگر، نیازمند تدقیق و اصلاحند. باید روش هایی برای تنقیح آنها یافت. چنانچه در نقد اخبار تاریخی، مقایسه میان اخبار یک موضوع را راه حل مناسبی برای ارزیابی می دانیم، در تاریخ شفاهی برای ارزیابی یک واقعه، با افراد بسیاری که درگیر سینمای معاصر بوده اند، مصاحبه کرده ایم و بر مخاطب است که از مقایسه میان آنها، تا اندازه ممکن در دستیابی به واقعیت ساعی باشد.
همچنین ایجاد تلفیق میان آنچه در مصاحبه ها به عنوان تاریخ شفاهی گفته شده با اسنادی که از آن ماجرا برجای مانده، بسیار اهمیت دارد
نکته دیگر این که همیشه باید اصل بیان وقایع را از تفسیرها جدا کرد. در تاریخ نگاری خصوصا تاریخ شفاهی این آمیختگی فراوان است و باید راهی برای آن اندیشید. یعنی کسی که در صدد بیان وقایع است، مرتب کار تحلیلی می کند و چون خودش درگیر است، تلاش دارد تا چهارچوب های تحلیلی خود را در درون نقل وقایع بیاورد. تفکیک اینها کمک خواهد کرد تا با واقعیت بهتر آشنا شویم.
هرچند تلاش شده که در انجام مصاحبه ها از تیم متخصص و مجرب استفاده شود اما وصول به حقبقت بدون امعان نظر مضاعف شما مخاطب عزیز ممکن نخواهد بود
در خاتمه تاکید دارد که با محدودیتهایی که ذکر شد، خصوصا ذهنیتهایی که ممکن است نقل و تحلیل تاریخ را تحت الشعاع قرار دهد، این سایت سعی خود را در امانتداری مطالب بیان شده مبذول خواهد کرد و مسئولیت صحت و سقم مطالب و تحلیل ها را به عهده گوینده آن واگذار میکند. در خلال مصاحبه ها مکررا اسامی اشخاص مختلف از سوی مصاحبه شونده ها بیان میشود که محتمل است صاحبان آن اسامی از مطالب بیان شده ناراضی باشند. این سایت بنا به وظیفه شرعی و اخلاقی و قانونی، اعلام آمادگی میکند تا هرگونه نقد و نظر و نقض و ابرام ایشان را ذیل مطالب مطروحه انعکاس دهد.
امید است که با سعه صدر و نصایح و نظرات سازنده شما مخاطبان عزیز گامها بعدی را هرچه درست تر برداریم

سایت مشاورفیلم: جلسه گذشته ضمن مباحثی که پیرامون وضعیت مخاطب در سینما داشتیم، مطلبی درباره جمع آوری فیلمها و بعضی رفتارها مطرح شد این جلسه برویم به زمان اولتیماتومی که دادند و جمع‌آوری فیلم‌ها

آقای علیخانی: التیماتومی دو سه روزه دادند که شما تا دو سه روز دیگر کل مدارک فیلم‌ها را بیاورید دستور در سال 63 از طرف وزارت ارشاد همین آقای خاتمی صادر شد ما جمع شدیم و رفتیم آنجا، آقای کاوه صاحب قبلی این سینما هم بود، آقای صادقپور و آقای رحیمی استودیو پاسارگاد هم بودند، شریک آقای متوسلانی هم بود، رفتیم آنجا تا بگوییم که این حرف غیرمنطقی است، می‌توانیم لیست بدهیم اما تا دو روز دیگر نمی‌توانیم مدارک را تحویل دهیم پیش از این تاریخ هم هیچگونه خبری هم نداده بودند
سایت مشاورفیلم: مطمئنید؟ چون به ما گزارش شده که چندین بار تذکر داده شده است
آقای علیخانی: اصلا و ابدا! اصلا و ابدا! اگر دروغ هناق بود، خیلی از ماها تا به حال مرده بودیم مثلا امروز دوشنبه است، به ما گفتند تا سه روز دیگر چهار روز دیگر این مدارک را بیاورید ما روز سه شنبه بود که جمع شدیم قرار گذاشتیم روز چهارشنبه برویم ارشاد، چهارشنبه صبح، چهل پنجاه نفر بودیم که رفتیم ارشاد، مثلا خود آقای کاوه هم چند فیلم داشت، گفتیم می‌خواهیم برویم پیش آقای انوار اول گفتند نیست و بعد هست، بعد من دیدم که انوار از اتاق بیرون آمد و به اتاق دیگری رفت که وقتی این صحنه را دیدم، حقیقت یک فحشی هم دادم، گفتم نگاه کن فلان فلان شده اینجاست به دروغ می‌گوید نیست، گفتند بروید و فردا صبح بیایید.
سایت مشاورفیلم: انوار با شما مشکلی داشت؟ سابقه‌ی قبلی داشتید؟
آقای علیخانی: قبل از آن دو باری با انوار مواجه شده بودم به او گفته بودم که انقدر چوب لای چرخ ما نکنید، شما از من بپرسید اگر دروغ گفتم بعد اقدام کنید. بی‌خود چوب لای چرخ ما می‌کنید، من از تولید به سینما وارد شدم، شما بگذارید ما این فیلم‌ها را تبدیل به احسن بکنیم، بعد وارد تولید هم می‌شویم. می‌گفتند این فیلم‌ها را دور بریزید من می‌گفتم این فیلم‌ها سرمایه‌ی من هستند. من برای تولید باید سه چهار میلیون داشته باشم، به چه کسی بگویم سه چهار میلیون به من بدهد؟ اولین فیلمی که تولید کردیم سه میلیون خرجش شد، به چه کسی بگویم پول بدهد؟ من ابتدا باید این فیلم‌ها را تبدیل به احسن بکنم، خلاف که نکرده‌ام، بعد از این می‌توانم بروم دنبال تولید. از اینجا کمی با ما مشکل پیدا کرد و بعد به گوشم می رسید، مثلا شما را می‌خواست و از من پرس و جو می‌کرد که این علیخانی چه می‌کند؟ یکبار به او گفتم بد است برای یک معاون وزیر، خاله پیرزنک باشد و هی این را صدا کند و آن را، هر سوالی اگر داری از خودم بپرس تا به تو جواب بدهم. تو از صاحب‌کارم پرس و جو می‌کنی، فلانی را صدا می‌کنی و می‌پرسی، پرونده‌های من که در دسترس شما هست، می‌توانید بگویید تا بیاورند.
حالا بالاخره همین که گفتند نیست و از در دیگری او را دیدیم، حقیقت ماجرا، خب جوان بودیم، یک دفعه فحشی از دهانم در رفت که این فلان فلان شده می‌گوید نیست و رفت توی این اتاق، این فهمید. کسانی که بادمجان دور قاب چینش بودند گفتند: شما بروید پنج‌شنبه یعنی فردا صبح بیایید. آقای رحیمی به من گفت، می‌گویند پنج‌شنبه بیایید، گفتم آقای رحیمی! اینجا وزارت خانه است فردا تعطیل است. امروز روز کاری است ما روز تعطیل بیاییم بگوییم چند من است؟ امروز روز کاری است این عین دیالوگی است که گفتم، این یک پدر سوخته بازی زیر سرش است که می‌گوید روز کاری بروید و روز تعطیل بیایید اینجا، امروز جواب ما را بدهد امروز روز کاری است، گفتند شما روز شنبه بیایید، گفتیم باشه این یک حرفی، برویم شنبه بیاییم. به هوای اینکه شنبه بیاییم، یکی از همکاران به دفتر ما زنگ زد که من ارشاد بودم، شنیدم که می‌خواهند بیایند و بگیرنتان! از دفتر بیرون آمدیم رفتیم چرخی خوردیم و زنگ زدیم دفتر که چه شد؟ کی بود قرار بود بیاید ما را بگیرد؟ گفتند بیا شایعه بود آمدیم دفتر که دیدم دو نفر وارد دفتر شدند به نظرم آشنا می‌آمدند در این گیرو دار بودم که این دو را دیدم، کیفشان را روی زمین گذاشتند و فکر کنم یکیشان یک اسلحه‌ی یوزی در آورد یکیشان هم یک کلاشینکف! دوزاری ام افتاد که این دو را در حراست ارشاد دیده‌ام وقتی آنجا بودیم، همان دور و بر می‌پلکیدند. در دفتر را بستند و تلفن‌ها را قطع کردند و شروع کردند به گشتن دفتر.
سایت مشاورفیلم: حکم نشان ندادند؟
آقای علیخانی: حکمی به ما نشان ندادند حکم نمی‌خواست؛ حکمشان اسلحه‌اشان بود، یوزی و کلاشینکف بود. دیگر ضرب المثل است، جایی که حرف زور می‌آید می‌زند حرف حساب را پاره می‌کند. همه جای دفتر را گشتند. هر کسی هم آمد تو، نگذاشتند برود. بعد از یکی دو ساعت گفتند شریکت کو؟ عادل روحی که با ما شریک بود یک ماهی مریض بود و در خانه بود اتفاقا همان زمان که مرا داشتند می‌بردند، از اقوام عادل کسی مرده بود، آمده بود برود ختم، جلوی پاساژ ترمزی زد که بیاید و احوالی بپرسد و برود مرا که در آن حال دید، پرسید چه شده، گفتم چیزی نیست، برو دنبال کارت اخم مرا که دید رفت. پرسیدند عادل روحی بود؟ گفتم آره. صدا کرد و او را هم گرفتند بیچاره زنش در ماشین ماند گفتیم چه کار کنیم؟ گفتند برویم خانه‌های شما را بگردیم. رفتیم و خانه‌ی عادل روحی را گشتند و بعد آمدند، جایی که خیلی مرا سوزاند، من واقعا وقتی سر قبر پدر و مادرم می‌روم، این‌ها را نمی‌بخشم واقعا نمی‌بخشم. وقتی خانه‌ی ما را گشت، اگر یادتان باشد فعالیت منافقین در سال 63 زیاد بود این جلوی پدر و مادر من چشم ما را بست! می‌توانست ما را بیاورد در ماشین بنشاند و بعدا چشم‌هایمان را ببندد. شما نمی‌دانید پدر و مادر من وقتی چشم‌های من را می‌بست چه حالی داشتند خانه‌ی ما بَرِ ملاصدرا بود، داروخانه‌ای بود و نزدیک آن می‌نشستیم، چشم ما را بست و ما را در بلیزر نشاندند و در خیابان‌ها از این خیابان به آن خیابان رفتیم و چشم‌های ما بسته بود.
سایت مشاورفیلم: دنبال چه می‌گشتند؟
آقای علیخانی: نمی‌دانم دنبال چه می‌گشتند، آخر یک نوار وی اچ اس در کمد لباسم بود که مبادا بچه‌های خواهرم و برادرم که می‌آیند، آن را ببینند. در کمد لباس‌ها این نوار را پیدا کردند ضمن اینکه چند برگه‌ی سفید قرارداد خارجی هم پیدا کردند. این برگه‌ها مثل قولنامه آماده‌ است. من این قرارداداها را از زمان قبل از انقلاب داشتم. زمانی که آقای صادق‌پور به فستیوال کن می‌رفت و این افراد می‌آمدند از این برگه‌ها داشتیم. همیشه من چند نسخه‌اش را داشتم در خانه
سایت مشاورفیلم: داشتن این برگه‌ها جرم تلقی نمی‌شد؟
آقای علیخانی: نه کار خلافی نیست وگرنه باید همه مشخصات و جزییات در آن قید شود، مثلا پویا فیلم تلفن دارد و فردا روز زنگ می‌زند اگر ببیند به کس دیگری فروخته باشد، زنگ می‌زند پس چرا فیلمی را که به من فروختی به علیخانی هم فروختی؟ همین طور که نیست که آن نوار و آن چند برگ را در خانه ما پیدا کنند جرم باشد، مثل این است که من یک چوب بیلیارد را هنوز دارم، برای فیلمی تهیه کرده بودیم، حال کسی بگوید تو بیلیاردباز بوده‌ای! ما را با بلیزر بردند و در جایی پیاده شدیم من حس کردم که لابد ما را به وزارت ارشاد خواهند برد ساختمان بغل ارشاد پله‌هایی داشت که هنوز قبل از مد شدنِ سنگ مرمر بود، از جنس پله‌های بتونی بود، پله‌ی بتونی زبر است ما را که بردند، پا کشیدم دیدم پله‌ صاف است، پس اینجا ساختمان ارشاد نیست، ساختمان کناری آن را تازه می‌ساختند وقتی از آسانسور ما را می‌بردند، هنوز آن اتفاقات برای آقای منتظری نیفتاده بود، من از زیر چشم بند دیدم که عکس منتظری زیرش نوشته چاپ ارشاد، فهمیدم اینجا ارشاد است. به عادل روحی گفتم اینجا وزارت ارشاد است پله‌ها مرا به شک انداخت اما وقتی عکس‌ها را دیدم، مطمئن شدم که ارشاد است. اول از همه آقایی به نام عرب سرخی آمد همین شخصی که حالا جزو اصلاح‌طلبان شده است، زندانم بود و در آمده بود، آمد و گفت چه خبر و چی شده؟ گفتم اگر خلافی شده اگه فحشی داده شده من بودم، عادل روحی نقشی در این ماجرا نداشته، ولش کنید. پذیرفتند و او را به اتاق دیگری فرستادند. گفت بگو چه خلافی کردی؟ گفتم شما بگو، من که خلافی نکردم! گفت برو بایست آنجا، چشممان را بستند و دم دیواری وایساندند، گفتند تکان نخور یک ربع ایستادیم نیم ساعت ایستادیم، سه ساعت ایستادیم، دیدیم کمرمان درد می‌آید گرفتیم نشستیم و خوابمان رفت. بعد دیدم یکی آمد به پایم زد، گفتم چرا می‌زنی به پایم؟ گفت کی گفته بنشینی؟ کی گفته بخوابی؟ گفتم کی گفته من وایستم و نخوابم؟ گفت من می‌گم! گفتم تو بی‌خود می‌گی، یک مشت به چونه‌ی من زد. او که زد ما هم به هرحال عصبانی شدیم و دوتا فحش به او دادیم، دو سه چک و لگد زد و بلند شدیم، گفت بایست و چشم‌هایم هم بسته است و دست بند به دست، به هرحال وایستادیم، به هرحال نشان به آن نشان که شد ساعت هشت صبح فردا. نمی‌گذاشتند بنشینیم من تنها بودم، حال عادل را کدام اتاق بردند، من نمی‌دانم. آمدند و گفتند به کی رشوه دادی و به کی رشوه ندادی؟ این مرحله‌ی بعدش بود، گفتم آقا به کی رشوه دادی یعنی چی؟ گفتم من به کسی رشوه ندادم.گفت باشد معلوم می‌شود، مدارک را داریم. گفتم پس مدارک را دارید، خب پس مشکل کجاست؟ آن موقع دست ما را باز کردند ما را به اتاقی فرستادند که عادل روحی هم در همان اتاق بود. تا ظهر همانجا بودیم دیدیم بعدازظهر دو سه آدم دیگر را هم گرفتند و آوردند. آقای حسین زاد بود، آقای عرفانی بود، یکی آقای یدالله شهیدی بود، که چند فیلم هم با من شریک بود. دو روزی ما را در اتاق نگه داشتند باز ما را بردند جایی و دوباره چشم ما را بستند و گفتند این طور بشین گفتم چطوری؟ گفتند اینطوری دست بند ما را باز کردند به شکل خاصی به دست و پای ما دست بند زدند یک لوله از وسط آن رد کردند بلند که کردند ما لیز خوردیم و طاقباز شدیم و کف پایمان بالا آمد با کابل به کف پای ما زدند چشمم بسته بود اما از لای چشم‌بند می‌دیدم که چه کسانی آنجا بودند اینها که زدند ما هم کوتاهی نکردیم فحش دادیم امام را به یاری طلبیدیم یادم نمی‌رود: می‌گفتم امام کجایی که اینجا جهود مسلمان می‌کنند یک چند تا فحش به خودشان دادم و اینها خلاصه ما را زدند این که می‌زد، آدم واردی نبود از کجا معلوم بود؟ چون احمق چنان می‌زد که سر کابل بلند می‌شد و برمی‌گشت و روی پایم را هم کبود می‌کرد که بعد نشان قاضی دادم. بعد که زدند دو نفر زیر بغل ما را گرفته بودند خودم هم تعجب مانده بودم ما را پا برهنه روی سنگ راهرو می‌بردند و می‌آوردند بعدا دوزاریم افتاد که آدم‌های حرفه‌ای، این کار را می‌کنند که کف پات سیاه نشود. به نوعی مدرک جرم را از بین می‌بردند. بعد از ظهرش ما را به اتاقی بردند و صدا کردند. یک حاج آقا قاسمی نامی بود دادسرای آن طرفها، بقیه را نزدند، شب دیدم یک آقایی به نظرم آشنا می‌آید معلوم بود که قبلا معمم بوده است، ما را نزد او بردند و گفتند این افراد متهم ها هستند. دیدم کسی در بین آنها کلاشینکف به دست می‌شناسمش، پسر رفیق من بود، محافظ میرعماد بود بعدها منافقین در ماشینش بمب انداختند و مرد. بواسطه‌ی این پسر فهمیدم که این مرد میرعماد است، دادستانی تهران پست مهمی داشت. ما را به عنوان متهم به او معرفی کردند. و او هم نپرسید رفت و شخصی را گذاشت تا از ما بازپرسی کند. آقای عرب سرخی و آقای حیدریان مرا صدا کردند و بردند در اتاقی کاغذی برداشتند و گفتند بگو در این اداره به چه کسانی رشوه داده‌ای؟ گفتم من به کسی رشوه ندادم. گفتند نمی‌شود، گفتم باشد حالا که می‌گویید نمی‌شود پس بنویسید بسم الله الرحمن الرحیم بنویس آقای انوار، آقای حیدریان، از صدر تا ذیل ارشاد را گفتم که رشوه داده‌ام که آقای حیدریان برگشت و گفت مرتیکه تو به من رشوه دادی؟ گفتم آقا توهین نکن وقتی زوری است من به همه رشوه داده ام تا برویم دادگاه. شما زور می‌گویید، اگر نیست من سی بار گفته‌ام که من به کسی رشوه نداده‌ام، شما به زور می‌خواهید که اسم ده تا آدم را بگویم. خب خود آقای انوار. گفت کِی؟ گفتم مگر رشوه را کی دیده؟ مگر جلوی کسی می‌دهند؟ که کاغذ را پاره کرد و گفت پاشو برو. آمدیم و فردایش آقای قاسمی یک سری سوال و جواب کرد که این فیلم چه بوده آن یکی چه بوده؟ گفتم این را من از فلانی خریدم آن یکی را از فلانی و الی آخر. این آقا را طوری توجیه کرده بودند که هر چه فیلم خارجی که از خارج می‌آید توسط اینها می‌آید، فیلم‌های ویدیویی مستهجن! گفتم اگر دنبال این برنامه‌ها بودیم که نمی‌آمدیم ارشاد مجوز بگیریم و فیلم بیاوریم، می‌رفتیم آن کار را بدون دفتر و آدرس و برنامه‌ای انجام می‌دادیم. آن مسائل را از مهماندار هواپیما و خلبان و این افراد پرس و جو کن، من کارم فیلم سینمایی است. اگر فیلم آفریقا بیدار باش مستهجن است برو خرّ برادر هاشمی را بگیر که پول داد و گفت  فیلم را به مناسبت پیروزی انقلاب نشان بدهید. تلویزیون خودش این فیلم‌ها را از من می‌خرید و نشان می‌داد، مثل فیلم رژیم طلایی. ما درباره‌ی این مسائل با وی صحبت کردیم و مدت یک هفته ما را نگه داشتند سر یک هفته ما را به دادسرای عمومی انتقال دادند. با همین حرفها و صحبت‌ها این حاج‌آقا قاسمی به این نتیجه رسید که ما کار خلافی نکردیم.
خلاصه حاجی بعدازظهری آمد و گفت عادل روحی پرونده‌اش بررسی شده و می‌تواند به خانه برود. من بودم و آقای روحی و آقای حسین زاده و آقای عرفانی، یداله شهیدی هم بود. روحی گفت، این شریک من اینجاست من کجا بروم حاجی یا او را هم آزاد کن یا منم شریک ایشانم. گفت اینها هم تا فردا به خانه برمی‌گردند، پاشو شما برو خانه‌اتان. گفت ما اگه بخواهیم با اینها در اینجا بمانیم اشکالی دارد؟ گفت اشکالی ندارد ولی ما با تو دیگر کاری نداریم. گفت پرونده‌ی اینها تا فردا تمام می‌شود؟ گفت بله، تا آخر وقت تمام می‌شود. گفت پس منم اینجا می‌مانم. او با ما ماند، فردا ساعت یک بعدازظهر احمدآقایی آنجا بود، گفت آماده باشید که تا یک ساعت دیگر همه‌اتان را می‌فرستیم بیرون. حیدریان که مدیر کل بود از عوامل انوار بود، که نمی‌دانیم چه حرفی به حاجی زد که ساعت چهار به ما گفتند مینی بوس دارد می‌رود زندان قصر. به احمد گفتم مگر نگفتی یک ساعت دیگر؟ گفت چرا، ولی این آقا آمد و چه حرفی زد که رأی حاجی عوض شد. عادل هم بود! ما را با چند فاحشه که جای دیگری دستگیر کرده بودند، راهی زندان قصر کردند. زمستان بود و هوا گرگ و میش. گفتند اینجا باید سند بگذارید تا بیرون بیایید. گفتیم خب؛ چه می شد این سند را همانجا از ما می‌گرفتند؟ بعد معلوم شد که گفته بودند اگر اینها را همینطور آزاد کنید فردا روز دیگر در ارشاد نمی‌توانیم برخورد کنیم. اینها باید بروند زندان تا ما زبانمان دراز باشد و بگوییم شما خلافکار بوده‌اید و فلان. گفتند یک میلیون قرار برایتان صادر کرده‌اند، باید بگذارید تا آزاد شوید. برادرم سند آورد و فردا صبح آزاد شدیم و فقط یک شب در زندان ماندیم در این مدت با خانواده ارتباط نداشتیم. فقط دادسرا که آمدم یک اتاق بود آقای صادقپور آمد و من را دید، مادر و برادرم را هم دیدم. تا سه سال هم دادگاه می‌رفتیم و می‌آمدیم. اینها یک مدرک قطعی نداشتند همه چیز را با پارتی بازی پیش می‌بردند. تا ما فردا نتوانیم شکایت کنیم. من به قاضی گفتم که مرا زده‌اند و پایم سیاه شده که در پرونده نوشت اما توجهی نکردند. سرآخر گفتند که شش ماه زندان شامل حال شما می‌شد که این عفو امام - که شامل افرادی که مدعی نداشتند، می‌شد- شامل ما شده. البته معلوم بود، و وکیل ما هم گفت، این فرمالیته است برای اینکه شما فرداروز نتوانید شکایت کنید. به هرحال امضا کردیم و رفتیم دنبال کارمان.
سایت مشاورفیلم: قضیه قراردادها و نوار ویدیویی که خانه شما بوده چی بوده؟
آقای علیخانی: عرض میکنم، ما دفترمان که اینجاست این نه طبقه است، ما طبقه سوم هستیم، طبقه دوم حسین زاده بود. یک روز صبح همزمان دو تایی تو آسانسور قرار گرفتیم، گفتم حسین زاده من و تو که سنگرمان یکی است، ما آمدیم به شما پیوستیم، پس از این نوارها به ما هم بده، ببینیم. گفت مگر وی اچ اس داری؟ گفتم آره
سایت مشاورفیلم: پس افتادید تو کار نمایندگی و اینها دیگه؟
آقای علیخانی: نه نه، میگرفت خودش میدید، ما تو کار نوار نیستیم، ولی خب علاقه داریم هر فیلمی رو ببینیم. گفت تو که بتامکس داشتی از این نوار کوچکها، گفتم آره دیدم نوارش کم است، فروختمش. حالا وی اچ اس خریدم، شما پس یک چیزی دستت میافتد، بده ما هم ببینیم. گفت بیا این را بردار ببر ببین. ولی وقتی به من داد گفت نگذاری بچه ها ببینند! عین دیالوگ یادم نمیره نذاری بچه ها ببینند! گفتم باشه ما گرفتیم فیلم را بردیم، دیدیم. امریکاییا اصلا فیلم سکسی نمی ساختند! فیلمی که زیاد توش سکس باشه، چه برسد به اینکه پورنو باشد! پورنو یک مقوله دیگریست که بیشتر تو اروپاست. فیلمهای امریکایی اگر شما نگاه کنید، اصلا اینقدر که توی فیلمهای اروپایی، بالأخص ایتالیایی، سکسی بود توی اون فیلما نبود. ما فیلم را وقتی بردیم دیدیم، دیدیم راست میگفت، چه خوب شد نگذاشتیم یک وقت بچه های خواهرم و و بچه های برادرم اینها این را ببینند، این توش صحنه های سکسی داشت. ما این را دیدیم و گذاشتیم توی کمد لباسها، ماجرای عشقی داشت و از این صحبتها، ما این فیلم را گذاشته بودیم توی کمد، این فیلم را اینها برداشته بودند و بعد ما یک وقت دیدیم ما را که پیش حاج آقا قاسمی صدا کردند، اینجا یک صندلی بود حاج آقا قاسمی نشسته بود اینور، آقای حیدریان بود، اینور هم این آقای عرب سرخی، این حاج آقا قاسمی دو سه تا سؤال که از ما کرد، ما یک وقت دیدیم این کشو رو کشید این آقای عرب سرخی این نوار را گذاشت اینجا. ما تا نوار را  دیدیم شناختیم که این همان نوار است که برداشتند. این را گذاشت اینجا، من خیلی ناراحت و متأثر شدم از این که ما یک فیلم گرفتیم تو خلوت خودمان نگاه کردیم، این را تو میآوری میگذاری که چه اتفاقی بیفتد آخه؟! گذاشت اینجا این نوار را، حاج آقا قاسمی هم برگشت به من گفت پسر جان این نوار ماجراش چیه؟ من فهمیدم این را برای چی گذاشت اینجا؟ که بگوید این نوار سکسی دارد، من که بچه نیستم. که خب حاج آقا قاسمی به من گفت این سکس داره، گفتم حاج آقا بگذارید یک چیزی به شما بگویم، گفت بگو، گفتم که این نوار حاج آقا ماجرای سکسی تویش دارد، من هم سی سالم است، زیاد تمایلی ندارم به این چیزها، دکتر رفتم توصیه کرده که آقا از این فیلمها ببین، دارو هم بخور. حالا هم رفتم خوردم و الحمدلله حالم دارد بهتر می شود. بعد اگر به اینها فحش ناموس میدادی اینقدر ناراحت نمی شدند! ایشان این نوار را از اینجا برداشت، هیچوقت خدا شاهده یادم نمیرود، نوار را با اخم گذاشت این طرف، با ناراحتی رو به اینها، عین دیالوگی که به من گفت، گفت پسر جان عمل لواطم کردی، در پنهان، اینجا به کسی مربوط نیست! نوار را برداشت انداخت اینور. یعنی اینها منتظر بودند با این نوار مثلا این حاجی برای من چه کاری خواهد کرد. خدا شاهده عین دیالوگی که دارم میگویم، برداشت گذاشت اینور، با اخم و تَخم این دیالوگ را گفت، که اینجا به کسی مربوط نیست، یعنی به شماها مربوط نیست! بعد اشاره کرد به قراردادها گفت خب دیگر چه صحبتی داری؟ گفت اینها چی هستند؟ گفتم ببین حاج آقا، اینها همه خالی هستند، اینها یک فرمند. الآن شما هر کجا میخواهید، همین جایی که لوازم همین عکس و آفیش و اینطور چیزها را میفروشند، از این فرمها میفروشند، این یک فرم نوشته شده و آماده است، توجه میکنید؟ هر کسی میتواند از اینها بخرد و استفاده کند. شما بخرید، ایشون بخرند، من بخرم، یا هر کسی از این بخرد و استفاده کند. مثل این است که الآن فاکتورهایی که میآروند دم مغازه ها میفروشند اون مهری که زیرش میزنی و اون آدرس و فلانی که میدهی، اون به این کاغذها اعتبار میدهد. یعنی چی؟ یعنی اینکه من میآیم مینویسم عبدالله علیخانی پویا فیلم، فیلم فلان، مهر میزنم زیرش، این اعتبار میدهد به این کاغذ، درست شد؟ حاج آقا ما کار خلافی نکردیم، ایشان هم برداشت اینها را گذاشت، گفت این هم باشد. حالا همین دو تا، برگ برنده ی این آقایون بود که مورد قبول واقع نشد. بعد هم که رفتیم در دادسرای عمومی، یک هفته آنجا  بودیم. باز حاجی قاسمی همه چیز را درست مرور کرد، همه چیز درست بود از نظر حاج قاسمی، و ما آزاد بودیم از نظر حاج قاسمی، شعبه ی شونزده یا هجده بود، ما آزاد بودیم! من هیچ وقت این را یادم نمی رود.
سایت مشاورفیلم: آقای فرح بخش هم که الان شریک شما در پویا فیلم هستند، توی این جریانات هم با شما بودند؟
آقای علیخانی: فرح بخش از سال 68 با ما شریک شد. در این وقایع که اتفاق افتاده فرح بخش اصلا آن موقع نبود. من یک فیلم سال 64 ساختم با علی صادقی به اسم مردی که موش شد و یک فیلم با فریدون ژولک ساختم به اسم تشکیلات، بعد از اینها سال 68 با فرح بخش فیلم تیغ آفتاب را ساختیم، من و شهیدی و فرح بخش.
سایت مشاورفیلم: بعد از آن قضیه ها شما با آقای انوار ارتباطی داشتید؟
آقای علیخانی: دیگر من از آن موقع انوار را ندیدم، من فقط میگم خدا به سرش بیاورد و این اتفاق خواهد افتاد، جلوی پدر مادر من که نمی دانستند، آن موقع، خب بالأخره پدر مادر است دیگر، هزار فکر میکند و خدا به سرش بیاورد و این اتفاق بیفتد برای بچه اش که بفهمد یعنی چی! به خاطر اهداف دنیوی که داشتند این کار را با ما کردند. بعد فردا صبح آمدند گفتند ورود فیلم خارجی ممنوع، در انحصار بنیاد فارابی!
سایت مشاورفیلم: توی این سه سال شما دیگه کار سینمایی نکردید؟
آقای علیخانی: من کار فیلم خارجی نکردم، ولی چرا تولید فیلم ایرانی کردیم
سایت مشاورفیلم: فیلمهای شما را آقای انوار و دوستانشان نبردند؟
آقای علیخانی: همه را بردند
سایت مشاورفیلم: کِی بردند؟
آقای علیخانی: همان موقع
سایت مشاورفیلم: همان شب؟
آقای علیخانی: همان موقع، همان شب، سه روز بعدش کامیون گرفتند... یک چیز خنده داری برایتان بگویم، رفته بودند، یک آقایی بود به نام بندانی، که یک موقعی شریک آقای صادقپور بود، یزد فیلم را داشت، من از کجا فهمیدم فیلمهای این است، چون خودم سالها توی دفتر اینها بودم عکسها و فیشهایش را که آنجا میدیدم می شناختم دیگر، یک وقت دیدم دو بعد از نصف شب این استواره آمد در اتاق را زد و گفت بلند شوید، گفتم برای چی بلند شویم؟ گفت پاشید دو سه تا کامیون فیلم هست، خالی کنید گفتم مگر ما حمالیم؟ بیاییم فیلم خالی کنیم! گفت حاج آقا گفته، گفتم مشکلی نیست، من بیایم بیرون اگر میتوانی من را بگیر! من فرار میکنما! رفت زنگ زد گفت اینها متهمند فردا فرار کنند کی جواب اینها را میدهد؟ گفت برو چند تا سرباز بیاور. دو بعد از نصف شب اینها رفته بودند شبانه فیلمهای خانه ی بندانی را آورده بودند. چون دفتر را شب بندانی تعطیل کرده بود این فیلمها را برده بود توی خانه اش گذاشته بود. یک پارکینگ داشت زیرزمینش، برده بود آنجا. شبانه کامیون گرفتند و ریختند آنجا همه را بردند کجا بردند؟ توی میدان ارگ، بغل ساختمان رادیو ایران سابق، دادسرای عمومی، یک تیکه ی باریکی داشت که الآن بروید میبینید، الان طاق زدند و فروشگاه کردند، آنجا یک فضای خالی بود حیاط خلوت بود تقریبا و یک فواره داشت. حالا آمدند که بیایید اینها را بریزید اینجا! گفتیم بابا ما سه بعد نصف شب مگر حمالیم بلند شویم بیایم سه تا کامیون فیلم را خالی کنیم آنجا؟ بعد به این استواره گفتم ببین احمد آقا ما بیاییم بیرون فرار میکنیما! تو یک نفری میتوانی همه ما را بگیری؟ گفت پس چی کار کنم؟ گفتم هیچی برو بگو ما نمی توانیم بیاییم فیلم خالی کنیم. خلاصه رفت زنگ زد گفت آقا اینها متهمند فرار میکنند، چند تا سرباز بفرستید این فیلمها را خالی کنند. حالا ایشون که می فرمایند، درست است، همه فیلمها را رفتند بار کردند برداشتند بردند.
سایت مشاورفیلم: فیلم دفتر شما را هم بردند؟
آقای علیخانی: فیلم دفتر ما را هم مال مارو که عدل همون روز که ما را گرفتند بردند فیلمهای من و آقای عرفانی را همان روز که گرفتند بار کردند بردند و ریختند توی صحن ارشاد...
سایت مشاورفیلم: بعد چی شد؟
آقای علیخانی: بعد برداشتند کجا بردند؟ چی کار کردند؟ من نمی دانم
سایت مشاورفیلم: ما شنیدیم که این فیلمها سوزانده شده اند
آقای علیخانی: حالا عرض میکنم اینکه که میگویید سوزانده شده این بعد از یک هفته که ما از زندان دادسرای عمومی زندان قصر در آمدیم، یک روز تمام فیلمی های قدیم و جدید را دعوت کردند توی وزارت ارشاد، توی وزارت ارشاد یک سالن نمایش آن بالا دارد که چهارصد پانصد نفر جا میگیرد، همه را بردند آنجا، گفتند ساعت نه بیاییم. یکی نه و نیم آمد، یکی ده آمد، یکی یازده آمد، کاری نداریم، کار کشید به سه بعدازظهر، بعد یک حاج آقای موسوی را هم آوردند آنجا، گفتند هر کسی میخواهد از اینجا برود خانه، اینجا پیش حاج آقا موسوی بنویسد که این فیلمهایی که من دارم همه مبتذل هستند و خواهش میکنم بگیرید و اینها را معدوم کنید! درست شد؟ اونی که فیلمها را سوزاندند اینجاست، که اون روز ناچاری یک مشت پیرمرد بودند، بالاخره وقتی میگوید آقا یا بنویس اینجا یا برو زندان، اینها همه آمدند نوشتند. حالا من که رفتم به حاجی گفتم حاجی من می نویسم، ولی اگر قرار باشد به خاطر این فیلمها ما زندان برویم، باید داداش آقای رفسنجانی هم بروید بیاورید!
سایت مشاورفیلم: این بعد از گرفتن شما بود؟
آقای علیخانی: این بعد از گرفتن ما که از زندان در اومدیم، بود. همه صاحب فیلمها را دعوت کردند توی ارشاد، توی آن سالن نمایش، همه را گرو گرفتند.
سایت مشاورفیلم: شما چرا رفتید؟
آقای علیخانی: خب باز من را خواستند دیگر. رفتیم به همه گفتند اینجا بنویسید که این فیلمهای ما مبتذل هستند، خواهش میکنیم از شما بیاید ببرید اینها را معدوم کنید! درست شد؟ همه نوشتند حالا آنهایی که فیلمهای ایرانی زمان شاه را داشتند، حق داشتند بیچاره ها، مثلا این آقای صادقپور داشت، بیچاره خب اگه نمی نوشت بهش میگفتند برو زندان! این زندانی نیست آخه! خیلی افراد دیگر، مثلا همان آقای بندانی که هفته ی قبل آورده بودند، خیلی افراد دیگر که فیلم ایرانی داشتند، اینها خب می ترسیدند، میگفتند آقا الآن میگویند بروید زندان! همان شبی که اینجا تا سه بعد از ظهر، این امضاها را گرفتند، توجه کن شما! شبش توی خیابان جمهوری می آمدیم، سی تا چهل تا بنز ده تن وایستاده بود! آدرسها را، همه را داشتند. همه با ماشین می فرستادند درِ انبارها، درِ خانه ها از سه راه جمهوری که می آمدی پایین تا دم ساختمان علاءالدین، ده تا ماشین بنز ده تن ایستاده بود! که فیلمها را بردارند. دفتر من و عرفانی را برده بودند. دفاتر دیگر را که نبرده بودند آن شب بردند.
سایت مشاورفیلم: بردند ریختند توی ارشاد؟
آقای علیخانی: نه به ارشاد نیاوردند. توی ارشاد یک پرده هم نیامد! حتی مال ما هم که توی ارشاد بود، بار کردند برداشتند انداختند. مال ما را توی ارشاد ریخته بودند، مال من را ریخته بودند این طرف، اون طرف مال عرفانی را ریخته بودند. حتی از ما خاک انداز و جارو را هم برداشته بودند برده بودند! توجه میکنید؟
 سایت مشاورفیلم: در مورد این قضیه هیچکس هیچ چیزی نگفته؟
آقای علیخانی: ببینید، عرضم به حضور شما یک مشت آدمهایی که دیگر نیستند در این کار، مثلا مهدی مصیبی را آمدند فیلمهایش را، همه را بردند، خب گفت چی بگویم؟ چی کار بکنم؟ دارد زندگیش را میکند، میگوید بیایم چه بگویم؟ یک چیزی هم میبندند که مثلا آقا تو بهروز و گوگوش را گذاشتی فیلم بازی کند! فیلمهای حسامیان را بردند، الان مرده! فیلمهای گنج زاده را بردند، فیلمهای علی عباسی را بردند، الآن اینجا نیست اصلا.
سایت مشاورفیلم: فیلمهای علی عباسی را هم بردند؟
آقای علیخانی: همه، آقا دارم میگویم تمام دفاتر!
سایت مشاورفیلم: آقای علی عباسی آمریکاست؟
آقای علیخانی: علی عباسی فرانسه زندگی میکند
سایت مشاورفیلم: رفت و آمد ندارد؟
آقای علیخانی: آمده بود اینجا پارسال، رفت با این مجله بانی فیلم هم یک مصاحبه ای کرد. ولی آنجا  زندگی میکند. ما هم یک فیلم در پاریس می ساختیم، من آنجا  دیدمش ما یک فیلم، هفتاد و سه رفتیم پاریس ساختیم، بهشت پنهان، من آنجا دیدمش، آنجا یک دکتر کیمرامی بود، که سابق نویسنده بود اینجا، من را میشناخت، من رفتم دو جلسه ماشین او را بگیرم برای کاری کار داشتیم، پایین ایستاده بودم، دیدم یک کسی یک کالسکه دستش هست با یک بچه دارد میآید، دیدم علی عباسی است! با علی عباسی حال و احوال کردیم و پرسیدیم چکار میکنی؟ و گفتم ما آمدیم اینجا، یک فیلم داریم می سازیم و از این صحبتها. علی عباسی آمده بود پارسال، ولی برای بعد از انقلاب چیزی ندارد.
سایت مشاورفیلم: قبل از انقلاب تا زمانی که انقلاب شد؟
آقای علیخانی: آره، علی عباسی تا زمانی که انقلاب شد فعالیت داشت، خب عضو مؤثر صنف بود، آدم کمی نبود، آدم تحصیلکرده صنف بود. مثلا توی شورای مرکزی اتحادیه تهیه کننده ها بود.
یا مثلا جمشید شیبانی اون هم فیلم ایرانی داشت. رفت خارج مرد دو سه سال پیش مرد. اکثر اینهایی که فیلمهای ایرانی داشتند یا مثلا دکتر کوشان پارس فیلم، خب عرضم به حضورتان، یا رضا شیبانی تینا فیلم، خب اینها مردند یا همه رفتند. آن موقع هم زمانی که فیلمهای اینها را بردند، ببیند خدا وکیلی آدم خودش را جای آنها بگذارد، زمانه شرایط بدی توی مملکت بود، یعنی هنوز اونطوری نشده بود که بگوییم آقا بالأخره الآن یک دادگاهی میروی، یک حساب کتابی هست. آن موقع هنوز اینطوری ثبات برقرار نبود که آدم اطمینان داشته باشد که صبح برود از یک جایی شکایت بکند بگوید که این آقا چه کاری دارد میکند؟ این بود که اینها فیلمها را که بردند اینها میترسیدند. فیلمهای زمان قبل انقلابم بوده.
سایت مشاورفیلم: یکی از مشکلاتی که ما در این فیلم‌های قبل از انقلاب داریم این است که نسخه با کیفیت شان نیست. یک نسخه هایی که نه رنگ دارد نه نور دارد چه جوری شده؟ آیا کسانی عاشق فیلم هم نبودند اینها را  نگهدارند!؟ تهیه کننده ها نگه نداشتند!؟ حیفشون نیامده!؟
آقای علیخانی: از یک تاریخی یک نسخه از فیلم‌ها به فرهنگ و ارشاد اسلامی (فیلمخانه) داده شده و موجود هستند و اکثر قریب به اتفاق فیلم‌ها را این مرکز دارد حتی بخشی از این فیلم‌هایی را هم که نداشت، در ماجرای سال 63 که آقای انوار اهدافی داشت به هرحال مجبور بود یک کارهایی را هم انجام دهد، تا به آن اهداف خودش برسد، آمدند آن فیلم‌های قبل از انقلاب را از دفاتر جمع‌آوری کردند و بردند. آن دسته از فیلم‌هایی که در آرشیو وزارت ارشاد موجود نبود، یک نسخه کپی برداشتند. حتی فیلم‌هایی را هم که نداشتند، دوستی داشتیم به نام آقا نعیم پیدا کرد برایشان. یعنی چه جوری پیدا کرد؟ مثلا چهارتا فیلم اینجا دفتر ما بود صدا کرد گفت آقا اینها را بیاورید بسیاری از کپی‌های سینماها را بازسازی کردند، دو کپی یک کپی کردند. کمتر فیلمی هست که در آرشیو فیلمخانه موجود نباشد. بیرون هم فیلم‌های کپی شده‌ی قابل پخش وجود دارد. چندی پیش از ماهواره یکی از فیلم‌های وحدت، مربوط به دهه‌ی چهل را می‌دیدم که اتفاقا کیفیت مناسبی هم داشت. شبکه‌های ماهواره‌ای هم این فیلم‌ها را از همین سی‌دی‌های داخلی تهیه می‌کنند.
سایت مشاورفیلم: ما این سوال را از آقای مطلبی پرسیدیم، گفت، چه توقعی می‌رود که تهیه کننده یا فیلمساز، پس از انقلاب گرفتار این بی‌مهری‌ها و کم لطفی‌ها شده، و فیلم‌هایش ابزار خرده‌گیری و سرکوب شده، در چنین شرایطی چه انگیزه‌‍ای برای حفظ و نگهداری این فیلم‌ها باقی می‌ماند؟ کما اینکه نگهداری این فیلم‌ها، هزینه‌ی زیادی را هم دربردارد.
آقای علیخانی: تصور آقای انوار این بود که محموله‌های تریاک و هروئین را کشف کرده است!
سایت مشاورفیلم: روایتی هم وجود دارد که این فیلم‌ها را بالکل سوزانده و از بین برده‌اند و آرشیو نکردند
آقای علیخانی: بعید می‌دانم چون در فیلمخانه افراد باذوقی حضور داشتند حتی برای فیلم‌های نایاب پول هم پرداخت می‌کردند حال بماند که در آن بلبشو، بخشی از این فیلم‌ها هم سوزانده شده است. اما فیلمخانه همواره به دنبال جمع‌آوری فیلم‌ها بوده به هر حال این فیلم‌ها، مربوط به تاریخ فرهنگ این سرزمینند، چه خوب چه بد. ضرب المثل است که حسن در باغ و غوره هست و زلیخا هست و سیمین کورِ هم هست

×

نسخه آزمایشی
جستجو